شاهزادهای به بالای درخت اناری در کنار جمعی از دیوان رفته و سه انار میچیند. از سه انار، دوتا میمیرند و یکی زنده میماند و به دختر زیبایی تبدیل میشود.
شاهزاده از دختر میخواهد که بالای درخت باقی بماند تا وی با خدم و حشم به دنبال او برگردد.
زیر درخت چشمه زیبایی قرار داشت که یکی از کنیزان زشترو کاخ هر روز به آنجا میرفت و آب میبرد. آن روز هم که رفته بود، با دیدن تصویر دختر در چشمه فکر کرد که تصویر خودش است و گفت:« من که اینقدر زیبا هستم، مردم چرا مرا زشت میدانند؟»
دختر میگوید که تصویر خودش است که در چشمه افتاده است.
کنیز از دختر میخواهد که کمکش کند به بالای درخت برود و موی دختر را گرفته و پس از بالا رفتن از درخت، او را کشته و داخل خارها میاندازد.
هنگامی که شاهزاده برگشت، دختر را ندید، ولی در خارزار گلی زیبا دید و آن را برداشت و در جیبش گذاشت و ناگهان گل به یک اردک تبدیل شد.
در آن روز کنیز سخت مریض شده و شاهزاده اردک را میفرستد تا برایش غذایی درست کنند.
خون اردک در حیاط به درختی تبدیل شده و کنیز پس از بهبود، از چوب درخت برای بچهاش گهوارهای درست میکند.
پیرزن خادم کاخ خردهچوبها را با خود به خانه برده و با آنها آتش درست میکند و دختر از میان آتش بیرون میآید و ماجرایش را برای پیرزن تعریف کرده و پس از آن پیش او میماند.
شبی در کاخ مهمانیای برگزار میشود و همه از جمله دختر در مهمانی شرکت میکنند و پس از صرف غذا، قرار بر این میشود که هر کس قصهای تعریف کند و وقتی نوبت به دختر میرسد، سرگذشت خود را تعریف میکند و شاهزاده او را میشناسد، کنیز را از کاخ بیرون میکند و با او ازدواج میکند.
منبع: بررسی و طبقهبندی افسانههای مردم گیلان (2)، دکتر علی تسلیمی

